شب یلدا

عناوین مطالب وبلاگ
- سئله اساسي تلقي مي شود، ارائه بازخور يکي از ضعفهـــاي بسياري از کـــــانونهاي ارزيابي گزارش شده است.
- ين مرحله به جنبه هاي عملي و اجرايي تاکيد مي شود که بايد در زمان استقرار کانون و پس از شروع فعاليت مو
- منحصر به فرد، نتايج نسبتاً قابل اطمينان راجع به شــرکت کنندگان ارائه مي کند. شماري از اين ويژگيها را
- دم تمرکز و افزايش واحدها يا شرکتهاي خودگردان همراه بوده است که آن نيز مستلزم تقويت مديران سطوح پايين
- بررسيهاي به عمل آمده در سالهاي اخير، نه فقط به متداول شدن روش تاکيد داشته اند، بلکه بر گسترش روزافز
- دغدغه هاي شرکت هاي بين المللي در رقابت جهاني مي باشد، يکي از ابزارهايي که مبتني بر معيار شايستگي( c
- واقعيت تلخ سرچشمه مي گيرد و آن اينکه از يک سو تعداد افراد مستعد محدود است و از سوي ديگر نياز به آن
- روش بر تقويت شايسته سالاري و هدفمند نمودن آموزش‌هاي مديران و کمک به بهبود و توسعه آنها تلاش دارد. ار
- لباسهای قشنگ نمی پوشیدند و موهایشان را درست نمی کردند و دلشان نمی خواست مثل ملکه ثریا باشند...و این
- خاله ام می دادم و می پرسیدم این کیه؟ ــ ملکه ثریا ...بعد عکس رو نشون دایی ام می دادم به هر دو مادربز
- دم بالای نافم،می رسید به سینه هایم....دلم می خواست همیشه دامن بپوشم...دامن های کوتاهه کوتاه...مخصوصا
- را برداشتم و ابروهای دختربچه هایی رو که به نظرم زمخت و زشت می آمد را گرفتم...همه هم دردشان آمد و هم
- های همسایه ها بودند...آنها هیچ وقت لباسهای قشنگ نمی پوشیدند و موهایشان را درست نمی کردند و دلشان نمی
- دا امتحان داری و با کلی استرس و بدبختی گرفتی بخوابی،یهو یه جماعت با هم جیغ می کشن و تو وحشت زده ار خ
- ائین تر هست ! ولی دلت می خواد روی تختت دراز بکشی و این کتاب خیلی خیلی مهم رو بخونی، یا روی میزت تمری
- پيرمرد چه قدرم مشتاقم که برگردي! دم در مغازه ايستاد يه سيگار روشن کرد و وقتي اومد تو نگاش چرخيد روي
- دیالوگ شروع شد و اون دهن وا کرد و ازم پرسید که هنر و ادبیاتی چیزی می خونم؟؟؟ و من با حس و حالی که ب
- گه تعریفش نکنم ...شاید تموم عمر حس کنم به خودم مدیونم....برای همینه که اتفاقی که چیز خاصی هم نبود و
- ز نفر اول بزنی جلو...چندم می شی؟ هنوز صدام در نمی اومد :منظورت اینه که برنده می شم؟! و سوال بعدی؟ اگ
- تلفن اتاق زنگ خورد و پسری که پشت خط بود محترمانه گفت سلام خانوم می خوام ازتون تست هوش بگیرم می شه ق
- بود قبول اینکه همیشه به عنوان یک نخبه زندگی کرده باشی و بعد نمره ی کامل تست هوش را نیاوری! یکی از د
- آگاهی رسیدم....بعد از گذراندن روزهایی که ما را یکی یکی بردند و پشت درهای بسته از ما پرسیدند...خوب ت
- کی به سر می برید :بلوغ!...شما آزادید بستنی پفک آب نبات چوبی یا هر چه دلتان والخ...بیاورید مدرسه ...ا
- لوی در دبستان و بچه ها که می آمدند تو کیف هایشان را نگاه می کرد اگر چیپسی پفکی آلوچه ای چیزی با خود
- دفتری که یک قلب تیرخورده در آن کشیده شده همراهتان نباشد...البته ما کاملا به شما اعتماد داریم و این
- چیزی با خود داشتند در آن را باز می کرد و محتویاتش را توص سطل آشغال بزرگی که کنار دستش بود خالی می کر
- ردم تا بعدها پیش خودم سربلند باشم... اولین باری که احساس حماقت کردم هم ۱۸ سالم بود وقتی دوستم حساب
- آرایش کردم دوم دبیرستان بودم....یه دختر با موهای سیخ سیخی و روسری ۵۰ سانتی....این چیزی بود که من بود
- از خودم پرسیدم واقعا چه چیزی مهم تره؟؟؟ ۱۳ سالم بود...نصفه شب زلزله اومد و ما همه بیدار شدیم....از خ
- معتقید اصلا هیچ حرکتی وجود ندارد.....و برای اثبات این حرفتان بیایئد و مثال هم بزنید(دیگه بدتر!)....:
- ناغافل پایمان را می گذاریم روی یک مورچه ی ناقابل و به درک می فرستیمش ...خیلی دشوار است درک اینکه در
- .اینکه چه اتفاقی افتاد که اگر نمی افتاد...اینکه چه چیزهایی باید جا به جا می شدند و چه نتیجه ی دیگری
- سربزند...ما خیلی خوشحالیم که شما دراین دانشگاه پذیرفته شده اید و مثل فرزندان خود ما می مانید ...اما
- داشتند در آن را باز می کرد و محتویاتش را توص سطل آشغال بزرگی که کنار دستش بود خالی می کرد...و آن روز
- قتی بچه بودیم و می رفتیم دبستان به ما یاد دادند که :ممکن است یک روز یک نفر از راه برسد و بخواهد کیف
- را گذاشته ام ناراحت می شوم که یکی مدام از اول تا آخر آهنگ بنشیند و بگوید که چه قدر از آن کار متنفر
- دست از شکنجه کردن بردارند؟؟؟....دست خودم نیست ولی وقتی دارم غذا درست می کنم متنفرم که کسی بیاید و نا
- هم تنیدگی سرها می شود و همه سرشان توی سر هم هست درمانده ام می کند....اینکه وقتی دارم فیلم می بینم آد
- ی بینم مردها حرف زنها را قطع می کنند تا به جای آنها خودشان راجع به هر موضوعی، مثلا باغبانی نظر بدهند
- بینم دیگران برای یک لحظه آرامش من تره هم خورد نمی کنند شکنجه ام می کند....اینکه می بینم دنیا دارد د
- از ۴سال که به اندازه ی یک عمر گذشته دوستانم به من عسل یا شیر یا کوکو سبزی تعارف کنند ناراحتم می کند
- وسواس چشم بندازم و با وسواس هم بخونم....و چون نمي تونم با وسواس بنويسم .... نوشتنم متوقف شده....يه
- استخر خودم را داشته باشم....بی هیچ نگاهی ....بی هیچ لباس شنای غریبه ای....بی هیچ تماشای کرال زن نا
- ندم...و بعد رفتم روی آب و سعی کردم کلمات را جمع آوری کنم ...سرم درد می کرد....احساس کردم چه قدر از آ
- که خوش شانس ترین نقاط بدنم با آب تماس برقرار می کنند یاد آن زن می افتم....که کنار استخر می نشست...
- داشت گوش می داد....خواهرم یک بند حرف می زد...و قلم رو تو دستاش به حرکت در می آورد...زمین شناسی رو ول
- راجع به نقاشی ای که تو یه شب کشیده شد....با حضور زنی که زندگیشو پشت سر گذاشته بود و چیزی باقی نمونده
- ورد....نیمی از نگرانی هایم هم به تهران ربط داشت و اتاقی که به امان خدا روز بعد از حمله ولش کرده بودی
- خیلی ساده تر و سرسری تراز اینها تلقی شود...اما تاثیر خودش را توی دمقی و دلهره ای که در من به وجور آ
- کلمان را که این همه برایش خرید کرده بودیم و نقشه کشیده بودیم و دوستش داشتیم را برداشته بودند و جایش
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد